گفتگو با استاد ایرج اصغری، پژوهشگر تاریخ ادبیات و شاعر

 

فرازی از گفتگو با ایرج اصغری، شاعر و ادیب ساروی: بچه به دنیا می آید می گویند بیا برایش شعر بگو. روی سنگ قبر می گویند بیا شعر بگو. سوم فلانی است بیا شعر بگو. هفتم فلان خانم است شعر بگو. از این چیزها گاهی وقتها نمی توانیم فرار کنیم ولی این ها شعر نمی تواند باشد. به محض اینکه، «برایِ» و« به خاطرِ» گرفت در واقع برچسب به آن خورده است. شعر اگر شعر است هرگز کوشش نیست. هنر هیچ وقت «برایِ» و «به خاطرِ» نمی پذیرد.

 

شاعر

 ایرج اصغری قاجاری فرزند داداشقلی سال 1320 در ساری به دنیا آمد. پدرش فردی متمول و سر بلوک های منطقه فرح آباد ساری بود. پدر سه بار ازدواج کرد و ایرج از همسر دوم، تنها پسری است که باقی مانده است (دو برادر دیگر از همین مادر در جوانی فوت کردند). 

تا کلاس ششم ابتدایی را در مدرسه سعادت ساری و دبیرستان را نیز تا پایه سوم در دبیرستان پهلوی سابق گذراند. فخرالدین سورتیجی که همسایه ی دیوار به دیوار و معلم او بود، الگوی خوبی برای تحصیلات ایرج اصغری بود. البته محمدرضا خزائلی نیز جزو معلمانی بود که زحمت زیادی برای ایجاد علاقه مندی به درس در ایرج ایجاد کرد.

او ابتدا در رشته ادبیات با رتبه 19 در کنکور دانشگاه تهران قبول شد و از آنجا که همزمان به شغل معلمی نیز می پرداخت و شاغل به حساب می آمد، این وضعیت او با مخالفت فرخ رو پارسا -وزیر وقت آموزش و پرورش- مواجه شد. سال بعد در همان رشته و در دانشگاه اصفهان پذیرفته شد و از همانجا لیسانس ادبی گرفت.

بعد از دانشگاه نیز به شغل معلمی و گاه تدریس در دانشگاه پرداخت و در سال 1373 از آموزش و پرورش بازنشسته شد. همکاری با روزنامه قدیمی «اثر» به مدیر مسئولی سیدمحمد میرطاهری از کارهایی است که اصغری در جوانی به آن همت داشت، اما همکاری با فصلنامه علمی- پژوهشی اباختر به صاحب امتیازی و مدیر مسئولی سیروس مهدوی به عنوان عضو هیأت تحریریه جزوکارهای مهم علمی و پژوهشی او محسوب می شود.

مجموعه شعر «باغ آفتاب» ( تهران: بهاباد، سال 1379) از آثارشعری اوست که شامل گزیده شعرهای اصغری از سال 44 تا 79 است. مهم ترین اثر ایرج اصغری که باید آن را دنباله کار و مکمل تاریخ ادبیات سید محمد طاهری شهاب دانست، کتاب «سبوی سخن» (نشر رسانش ، 1390) است که به شرح زندگی مستند 252 شاعر مازندرانی پرداخته است.

در کنار نخستین جشنواره شعر «شهر من ساری» مجموعه «شاعران ساروی» (ساری: نشر شلفین، 1393) به همت او چاپ شد. اصغری مجموعه شعرهای «لحظه های ناگهان» و همچنین «دلشوره های شیرین» را برای چاپ آماده دارد.

استاد ایرج اصغری بعد از فوت غلامرضا کبیری در سال 1389 سمت ریاست انجمن ادبی مازندران را به عهده گرفته که روزهای دوشنبه هر هفته در دفتر مطالعات ایرانی( که به همت سیروس مهدوی اداره می شود) جلسه برگزار می کند. مقالات متعددی از او نیز در اباختر و سایر نشریات منتشر شده است.

ابتدا از دوران کودکی تان برای ما بفرمایید.

متولد سال 1320 در همین شهر ساری هستم. پدرم چند بار ازدواج کرده بود و از این ازدواج که مادر من باشد من تک فرزندی هستم که باقی مانده است. از مادران دیگر هم به گونه ای فرزندانی هستند.

از دوران ابتدایی خاطرات آن چنانی ندارم. سرم بیشتر به این کتابهای درسی بود. معلم های خوبی داشتم که خاطرات خوبی از آنها دارم. از همان موقع گرایش به معلمی در وجود من جان گرفت و توجه به ادبیات و شعر و چیزهای این چنینی که با وجود و نهاد انسان زیاد سر و کار دارد.

دوران شش ساله ابتدایی را در ساری تحصیل کردم. بعد دوره متوسطه رفتم. دبیرستانی بود به نام دبیرستان پهلوی که بعد شد طالقانی و اخیراً شد اداره ناحیه 2 آموزش و پرورش ساری. آنجا درس خواندم تا کلاس 8، بعد رفتم رشته ادبیات اسم نوشتم که مدرسه من عوض شد.

اولین جرقه های علاقه به شعر و ادبیات چگونه در وجود شما زده شد؟

سال دوم دبیرستان بود که سه-چهار تا دوست روی یک نیمکت نشسته بودیم که الان همه تحصیلات عالیه دارند. یکی از آن ها در کتاب «سبوی سخن» شرح حالش هست، محمد کریم زاده بود که الان در امریکاست. یکی شان فوت کرد، یکی را اصلاً نمی دانم کجاست و یکی دیگر هم استاد دانشگاه شد. چهار نفر روی نیمکت نشسته بودیم و گفتند انشا بخوانیم. زنگ انشا بود و رسید به همین آقای محمد کریم زاده. معلم به هرکسی که انشا نداشت داد صفر. رسید به این. و من هم بغل دست او بودم و انشا هم نداشتم. به این گفت انشایت کو؟ گفت به جایش شعر گفتم. من به اقتضای سن و سالم پوزخندی زدم. معلم اجازه داد او شعرش را بخواند. شروع کرد به شعر خواندن و دیدم که خیلی سطحش پایین است و من هم اگر الان مداد دست بگیرم می توانم همین جوری شعر بگویم. تا او ادامه بدهد من هم شعرم را ساختم و یک چیزکی شد و گفتم من هم شعر دارم. معلم گفت خب بخوان. به قول عوام ما را خیلی تحویل گرفت. و خوشش آمد و از آنجا جرقه شعر در من زده شد که ادامه پیدا کرد.

در دوره تحصیلات ابتدایی و دبیرستان آیا معلم یا کسانی بودند که روی شما اثر مثبت گذاشته باشند ؟

در دبیرستان آقای محمدرضا خزائلی -شاعر و ادیب- که تازگی ها فوت شده در جهت گیری کار من تأثیر داشت. آقای فخرالدین سورتیجی معلم من بود. حتی در نحوه درس خواندن من در دانشگاه نقش داشت. از همه اینها مهمتر بدون تعارف خانم من بود که سختی ها را تحمل کرد. تا من بتوانم به دانشگاه بروم. من با معلمی دانشگاه رفتم. یعنی هم درس می دادم و هم درس می خواندم. تمام بار گران زندگی روی دوش همسر من بود تا بتوانم درسم را ادامه بدهم. جسته و گریخته دیگران هم نقش داشتند. از آنجا که عرض کردم سه چهار نفری بودیم که روی یک نیمکت در مدرسه می نشستیم یک رقابت توام با رفاقت داشتیم. و سعی می کردیم که باهم درس بخوانیم تا زودتر وارد دانشگاه شویم.

یادم هست که در حوزه، باهم می رفتیم و عربی می خواندیم. پیش یک روحانی می رفتیم تا درس عربی را قوی تر کنیم. باهم قبول می شدیم، باهم ثبت نام می کردیم. هنوز هم این باهم بودن ادامه دارد. دوست خوب این تأثیر را همیشه دارد.

به طور کلی اینها بیشتر و بقیه هم هر کسی با من بود به گونه ای نقش داشت. در دانشگاه هم استادهای خوبی داشتیم. منتهی «خوب» نسبی است و بعضی ها اثر بیشتر و بعضی کمتر داشتند. ولی از همه اینها مهمتر آن احساس شاعرانه ای بود که در وجود من متجلی شد. من را هول داد به سمت نگاه عمیق تر به جامعه.

چه عاملی باعث گرایش شما به سمت رشته ادبیات شد ؟

مشوق چندانی نداشتم که جهت گیری آینده مرا شکل بدهد. در ذهن و ضمیرم در اثر مقایسه ای که پدید می آمد دنبال این بودم که خودم را کمی بکشم بالاتر. تا اینکه در سال 1340-41 این حدودها بود که دانشگاه رفتم. رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران. البته جای دیگری هم قبول شده بودم. منتهی ادبیات دانشگاه تهران را ترجیح دادم و موفق شدم که آنجا پذیرفته شوم. منتهی آن زمان در شغل معلمی هم بودم. بعد خب شدم دبیر.

چطور شد که تغییر دانشگاه دادید و از تهران به اصفهان برای تحصیل رفتید؟

وضعیت دانشگاه برای من مشکلاتی ایجاد کرده بود. چون من با معلمی رفته بودم. آن موقع خانم پارسا، وزیر بود و موافقت نمی کرد با این انتقال به دانشگاه تهران.